أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
299
تجارب الأمم ( فارسى )
زخمى بر علبا زد . چنان كه رودهها از شكم علبا برون ريخت . [ پارسى در دم جان داد ] [ 1 ] و علبا ، ياراى برخاستن نداشت . هر چند بكوشيد ، رودهها به جاى خويش باز نگشت . تا آن كه از مسلمانان ، يكى بر او بگذشت . علبا به وى گفت : - « اى مرد ، كمك كن و اين رودهها را به درون شكمم بازگردان . » « مرد ، رودهها را به جاى خود بازگردانيد . سپس ، علبا دو سوى شكاف شكم را به دست گرفت و بى آن كه به مسلمانان بنگرد ، به سوى سپاه ايران پيش خزيد . سى گز رفته بود . كه سرانجام پيش از رسيدن به پارسيان جان داد . در واپسين دم اين شعر را مىخواند : از جنگ ، پاداش خدا را چشم مىدارم . من از آنان بودم كه شمشير نكو زدهاند . مردى پارسى پيش آمد و هماورد خواست . اعرف پور اعلم عقيلى برون شد و با وى درآويخت و او را از پاى درآورد . سپس ، ديگرى از پارسيان پيش آمد . او را نيز بكشت . ديگرى آمد . كار او را نيز بساخت . چون چنين شد ، سوارانى چند از پارسيان گرد اعرف را بگرفتند و او را به خاك انداختند . شمشير از دستش بيفتاد و پارسيان برداشتند . خاك بر روىشان مىافشاند و بازشان مىداشت ، تا سرانجام به سوى ياران بازگشت و اين شعر را بخواند : [ 204 ] اگر ساز از من بگيريد ، من مردى آزمودهام . در شبهاى تاريك ، بارها ، از نبرد پيروز برون آمدم . من ، پاسدار تيرهء خويشم . به دنبال خواهش خويش ، بسيار برنشينم و در كار خويش نكو بكوشم . قعقاع در آن روز سى بار بتاخت . هر بار كه سوارانى به نبرد پيش مىآمدند ، يورش مىبرد و از ايشان تنى چند مىكشت . در روز اغواث ، سى سوار را به خاك افكند .
--> [ ( 1 ) ] افزوده از طبرى ( 5 : 2310 ) .